- این نوشته را به یاد دوستی نوشتم که چند روز پیش یکی از نزدیکانش فوت کرد و نمی دانستم چطور بهش تسلیت بگویم-
"مش مونده علی" هم رفت. خبرش صبح رسید. نمی دانم چرا این خبرهای لعنتی همه اش صبح می رسند. باباجون هم که رفت صبح بود. مامان از خواب بیدارم کرد. چشمانش سرخ بود. اما اشک نمی ریخت. همیشه همین طور است. دخترهای ننه جون همه همین طورند. وقت حرف زدن با بچه هایشان، گریه نمی کنند. مامان بیدارم کرد و گفت باباجون فوت کرده ما می رویم ده. به همین صراحت. دبستان بودم آن وقت. ننه جون هم که رفت صبح بود. آبجی زهرا گوشی را برداشت. لحن نگرانش به لحن دختران ننه جون می خورد. همیشه این لحن نگران لعنتی از خواب می پراندم. بی آن که صدایش بالا برود. همین که یکی از پشت گوشی خبر یک رفتن دیگر را می دهد از خواب می پرم، می پریم. فرقی ندارد. این لحن نگران می تواند همه را آشفته کند.
حالا دوباره آشفته می شویم. مش مونده علی آن قدرها نزدیک نیست به من. می شود شوهر خاله ی مامانم. اما به هر حال رفته است. و حالا یک جایی توی قلبم احساس خالی بودن می کنم. می گردم دنبال خاطراتم از مش مونده علی. همزمان یک ترس چنبره می زند روی وجودم. یک حسرت: "دیگر مش مونده علی را نمی بینم."
خب! حالا فرایند ذهنی ام شروع می شود. آخرین بار کجا دیدمش؟ کدام خاطره ی مشخص را از او دارم؟ صدایش را. من همیشه از فراموش کردن صدای آدم ها می ترسیدم. حس می کنم آدم ها بی صدایشان دیگر همان آدم ها نیستند. و همیشه صداها را زود فراموش می کنم. همین است که هر وقت کسی را که دوست دارم به یاد می آورم، می ترسم. هی توی ذهنم مرور می کنم: "صدایش چه شکلی بود؟" و وقتی اندکی یادم می آید آرام می گیرم.
صدای مش مونده علی صدای خاصی بود. صدای نمکین یک پیرمرد روستایی. و اندکی هم لرزش داشت. صدایی بود که وقتی می شنیدی به دلت می نشست. دلت شاد می شد.
حالا نوبت چهره اش است. نمی توانم توصیف کنم. در توصیف چهره دستم خالی ست. فقط کلیتی از چهره ی آدم ها در ذهنم می ماند. اگر بگویید چشم های فلانی چطور است، می توانم به یاد بیاورم نگاهش را و لبخندی بزنم یا گریه ام بگیرد، اما نمی توانم جواب شما را بدهم.* حالا هم چهره ی مش مونده علی را به یاد می آورم. ته ریش سفید. همین را می توانم بگویم فقط.
خدا را شکر که کسی از من توقع تسلیت گفتن ندارد. تسلیت گفتن خیلی کار سختی است. قبلن فکر می کردم این سختی فقط مال آدم های خجالتی و کم روست. اما بعد فهمیدم خیلی از آدم ها این مشکل را دارند. وقتی هم باید به دوستی، عزیزی تسلیت بگویم سعی می کنم با کم ترین کلماتی که به دقت انتخابشان کرده ام سر و ته قضیه را هم بیاورم. تسلیت چیزی است که نباید آمیخته به ریا باشد. و باید به دقت از میان جملاتی که برای این جور وقت ها ساخته شده اند، ساده ترین و بی آلایش ترین شان را انتخاب کنی و به صاحب عزا بگویی. خدا را شکر که کسی از من توقع تسلیت گفتن ندارد. چطور می توانم به آقا غلام، به محسن یا به خاله تسلیت بگویم؟ کار سختی است. خیلی سخت.
گفتم که. نسبت مش مونده علی به من دور بود. خاطره ی چندان مشخصی هم از او ندارم. اما باز رفتنش سخت است. رفتنش یعنی یک پله ی دیگر از سادگی روستایی دور شدن. یعنی یکی دیگر از نسل قدیم "ده" رفت و ما یک قدم دیگر شهری شدیم. لعنت به شهری شدن. یعنی باید آن درهای چوبی را، آن درخت توت را، با صدای خروس از خواب بیدار شدن را، مطبخ را، دور هم توی یک سینی غذا خوردن را، زیر کرسی نشستن را، توی پشه بند خوابیدن را... یعنی باید همه ی این ها را کم کم فراموش کنیم و غرق بشویم توی این دنیای کثیفی که برای خودمان ساخته ایم؟
هنوز هم باورم نمی شود مش مونده علی رفته است. همان طور که باور نمی کنم ننه جون رفته است. اصلن باور کردنی نیست بس که حضورشان ساده بود و آرام و خوب.
* این جا انگار ویتگنشتاین متقدم راست می گوید. حس من حسی ماورا الطبیعی است که "گفتن" از آن "بی معنا"ست.
"بیا زیر باران قدم بزنیم. بیا هر ناممکن را ممکن کنیم. نمی دانم چرا این قدر این دو جمله در ذهنم کنار هم نشسته اند. مگر چه ناممکنی است در زیر باران قدم زدن؟
مجری اخبار بعداز ظهر می گفت در کشوری جنگ شده، یک نفر که خیلی معروف است رفته به جایی که خیلی مهم است، یک هواپیما جایی سقوط کرده و ده ها نفر مرده اند. مجری اخبار بعد از ظهر گاهی اخم می کرد، گاهی جدی می شد، گاهی قیافه ای محزون به خود می گرفت. جوری بود که با خودم گفتم انگار هیچ وقت نخواهد خندید. اما بگذار چیز جالبی برایت تعریف کنم. دیروز دیدمش. توی پارک قدم می زد و می خندید. باورت نشود شاید اما قهقهه می زد. و کاری نداشت به آن همه خبری که بعداز ظهرش گفته بود.
همین است که می گویم بیا زیر باران قدم بزنیم و کاری نداشته باشیم به آن همه خبری که مجری اخبار بعداز ظهر می گفت."
این ها را آن شب که باران می آمد برایت نوشتم. پنجره را باز کردم و دیدم عجب بارانی است. آدم گریه اش می گرفت از آن باران نیمه شبی زیبا که می توانی خیس بشوی و کمی بلرزی و لذت ببری. کاش بودی تا با هم زیر باران می رفتیم. کاش بودی تا هر ناممکنی را ممکن می کردیم.
«فراموش نکن که یک شعر، هرچند در قالب زبان اطلاعات سروده شده باشد، در بازی زبانیِ "اطلاع رساندن" استعمال نمی شود.» [ویتگنشتاین- کتاب زتّل] یعنی آن که من نمی خواهم چیزی را به تو اطلاع دهم. نمی خواهم چیزی یادت بدهم. فقط می خواهم خودم را، خودم را که دوستت دارد نشانت بدهم.
- برای خودم خیلی عجیب است. بعضی وقت ها چیزهایی می نویسم به این امید که کسانی خوششان بیاید. بعد می بینم همان افرادی که مطمئن بودم خوششان آمده است، انگار نه انگار! هیچ عکس العملی نسبت به نوشته ام نشان نمی دهند. می گذارم به حساب نشناختن آدم ها. همین شده که یک قرار با خودم گذاشته ام: "اولین مخاطب نوشته هایم، خودم هستم." گرچه بعضی وقت ها این قرار را به هم می زنم اما باز هم در حالت کلی حواسم هست که حداقل در مرحله ی نوشتن چندان مهم نیست چه کسانی از نوشته خوششان می آید و چه کسانی بدشان.
- نوشتن بعضی وقت ها همان قدر سخت است که به ما گفته اند: زایمان! و گاه همان قدر رهایی بخش است که به ما گفته اند: رهایی از درد زایمان! البته که من هیچ درکی از این مسئله ندارم اما حس می کنم همین است!
- دانستن بد است! این البته یک حکم کلی نیست و می تواند برای هرکسی متفاوت باشد. ضمن آن که باید از خلط مبحثی که ممکن است پیش بیاید جلوگیری کنم. منظور از دانستن می تواند فهمیدن مسائل عمیق و بنیادی جهان درون و بیرون باشد و می تواند آگاهی از مسائل "خاله زنکی" اطراف باشد. با این حال هر کدام را که نگاه می کنم می بینم بد است. اولی به این اعتبار که کار را سخت می کند. دومی به این اعتبار که نگاه انسان به دیگران را تیره و تار می کند. گرچه اولی هرچه هم سخت باشد در عمقش شیرینی و لذتی در خود دارد که نمی توان انکارش کرد اما شیرینی دومی در حد ظاهر و ابتدا می ماند و هرچه بیش تر در آن فرو می روی بیش تر احساس پستی و حتا رذالت می کنی. دوست دارم بدانم آن چه را باید بدانم و دوست ندارم بدانم آن چه را نیازی به دانستنش ندارم.
- یک نکته ای را چند وقت است در ذهن دارم و هی می خواهم جایی خرجش کنم و یادم می رود: حس می کنم فرقی هست بین "صنعت ادبی" و "آرایه ی ادبی". این فرق هم فقط این نیست که قدیم ها، صنایع می گفته اند و جدیدها، آرایه. فرق در کاربردشان است به طور کلی. یعنی اگر قدیم ها صنایع می گفته اند هدف داشته اند. واقعن صنعتی در کار بوده. یعنی این ایهام و مجاز و استعاره به کاری می آمده. اما جدیدها، دیگر چندان کاری ندارند این آرایه ها و فقط به درد خوشگل کردن شعر می خورند! دو تا مثال هم از حافظ در ذهن داشتم که الان یادم رفته! یادم آمد همین جا می نویسمش. فقط اگر کسانی که چیزکی می دانند در این باره یا نظری دارند بگویند خوشحال می شوم.
هی بی محلی می کنی. هی به من کاری نداری. هی سرت را زیر می اندازی که سرم را زیر می اندازم. هی شرم می کنی که شرم می کنم. هی سکوت، هی نگاه های عمیق، هی اشکی که هنوز نیامده (هیچ گاه هم نمی آید) اما دست هایت که می لرزند نوید رسیدنش را می دهند. چرا تو را این چنین متناقض دوست دارم؟
این ها را که می نویسم کمی از تو خالی می شوم. کاش می شد برای همیشه از تو خالی شوم. این جوری می توانستم راحت زندگی کنم. تو بگو حیوانی. چه فرقی می کند؟ این جوری شاید بهتر از حالا باشد که هر شبی که می آید دوباره پر می شوم از تو. تو چرا این قدر خوبی؟
راستی! قرار بود یادم بیندازی که آن قصه را بگویم. یادت که هست؟ قصه ی شهری که سرچشمه ی لبخندش خشک شده بود. از من نخواه بگویمش. قصه ی غمناکی ست. هنوز نگفته گریه ام می گیرد. نه این که گریه بد باشد... طاقت من کم است.
طاقت من کم است که با بودنت از بودنم شرم می کنم. آخ عزیز من! تو فقط بگو در این سفر با منی، بقیه اش با من. قول می دهم. تو فقط بگو هستی با من، فقط یک کلام بگو...
2
امان از صدایت. امان از صدایت. چیزی بگو... چیزی نگو.
3
بغضت شده رقیب من. یک روز من به جای آن در گلویت می نشینم.
بغضت را دوست دارم. چون مال توست و هر چه مال توست، بوی تو را می دهد. و هرچه بوی تو را می دهد، دوست داشتنی است. خواستنی است. با این همه یک روز بغضت را می گیرم. آخر می ترسم روزی این بغض بشکند و دل من هم.
پی نوشت 1: «گزاره های من بدین اعتبار روشنگرند: هرکس که مرا می فهمد، وقتی آن ها را -به عنوان پله- به کار می برد تا فراتر از آن ها بالا برود سرانجام آن ها را به عنوان مهمل باز می شناسد. (او باید به اصطلاح، پس از بالا رفتن از آن ها، نردبان را رها کند) او باید از این گزاره ها فرا رود و سپس جهان را به درستی خواهد دید.»
این ها را ویتگنشتاین در رساله اش آورده بود، اما بدجور جمله هایش به همین گزاره های بی معنایی که من می نویسم می خورد. این گزاره ها را بفهمید و فراتر روید و مهمل شان بیابید و جهان را به درستی ببینید. [مفهوم فلسفه نزد ویتگنشتاین- ک. ت. فن- ترجمه: کامران قره گزلی- نشر مرکز]
پی نوشت 2: توضیح دادن بر نوشته های این چنینی را دوست ندارم اما به ناچار: همچنان بحمدلله و المنه مخاطب خاصی ندارد.
1
تصمیم دارم گزارشی بگیرم در مورد دیوارنوشته های شهر. برای همین باید بروم به کوچه پس کوچه های قدیمی شهر و بگردم و این دیوارنوشته ها را پیدا کنم. سوار دوچرخه می شوم و می زنم به کوچه های تنگ و باریک نزدیک "طوقچی". عجب لابیرنتی (هزارتو) است این کوچه پس کوچه ها! به هر کوچه ای که وارد می شوی چند تا کوچه و بن بست اطرافش هست. کم کم سر از پارک لاله در می آورم و خودم هم نمی دانم چه جوری! میان کوچه ها هر جا که می ایستم تا عکسی بگیرم از دیوارنوشته ای نگاه می کنم به اطرافم تا کسی نباشد. اگر هست شروع می کنم به فیلم بازی کردن. گاهی منتظر دوستم هستم و با موبایل مدام شماره اش را می گیرم تا کی بردارد و بیاید پیش منی که منتظرش هستم. گاهی گم شده ام و هی به اطراف نگاه می کنم. گاهی دنبال کوچه ای می گردم و به اسم کوچه ها نگاه می کنم. انگار دلم نمی خواهد تصویری خاص از من در ذهن هیچ کس بماند. حتا عابری که یک بار مرا دیده است و دیگر هرگز مرا نخواهد دید. می ترسم از نگاه عابران انگار. از نگاه کنجکاو، از نگاه پرسشگرشان.
و این فقط مال آن کوچه ها نیست. من در همه ی هزارتوها همین طورم. در هزارتوی ذهنم. در هزارتوی زندگی. در هزارتوی تو. همیشه می خواهم بایستم و خیره شوم به دیوارنوشته های هزارتوی تو. لبخند بزنم، اما می ترسم از هر آن کس که در تو عبور می کند. برای همین است که باز هم نقش بازی می کنم. نقش یک آدم گمشده را. کسی که این کوچه ها را نمی شناسد. کسی که دنبال نشانه ای خاص می گردد. من دنبال چیزی نمی گردم. فقط می خواهم کمی این اطراف پرسه بزنم. کمی این دیوارها را لمس کنم. کمی بو بکشم و شامه ام را از تو...
قرارم این بود که این جا از تو بگویم. تویی که مثل من نیستی. چه کنم که از تو گفتن برایم سخت است؟ تو را مگر می شود میان واژه ها و کلمات به دام انداخت؟ تویی را که در آسمان هایی. کجایی راستی؟
تو مثل من نیستی. تو خودت هستی. به خودت مطمئنی. چرا نباید مطمئن باشی؟ خودت را که می شناسی. می دانی چقدر خوبی. تو مغروری. چرا نباید؟ غرور تو خوب است. مثل خودت. خوب ها مغرورند. سرشان را بالا می گیرند و راه شان را از هزارتوها پیدا می کنند. خوب ها که مغرورند هیچ وقت در پیچ هیچ کوچه ای گم نمی شوند. خوب ها که مغرورند چرا باید نگاه کنجکاو عابران برایشان مهم باشد؟ راستی! خوب ها که مغرورند پرنده اند و از بالای همه ی کوچه ها عبور می کنند. خوب ها که مغرورند هیچ وقت گم نمی شوند. من نه خوبم نه مغرور.
2
یادم می ماند که همیشه بهانه ای هست که از تو بگویم. و حالا که لبخند تو را به یاد آورده ام چرا باید بگذارمش گوشه ی ذهنم (یا قلبم) تا وقتی دیگر از آن بگویم؟ چرا نباید جرعه ای از لبخند تو را در میان این کلمه ها بریزم؟ چرا هر آن کس را که می خواند این ها را اندکی هوایی نکنم؟ لبخند تو گاهی بُرنده است. زخم می زند و عین خیالش هم نیست! لبخند تو گاهی آرامم می کند. و هیچ آرامشی زیباتر از آرامش بعد از لبخندهای گاه به گاه تو نیست. لبخند تو گاهی لرزه می اندازد بر تنم. آن وقت ها که می دانم پشت این لبخند چیزی به جز شادی پنهان است.
با همه ی این ها لبخند بزن. راستی! قصه ی "شهری که سرچشمه ی لبخندش خشک شده بود" را شنیده ای؟ یادت باشد یک بار برایت تعریف کنم. قصه ی غمناکی است اما نه به اندازه ی غمناکی وقت هایی که تو نمی خندی.
پی نوشت: ویتگنشتاین (آن طور که حلقه ی وین آرای او را تفسیر کرد) معتقد بود: سه نوع گزاره وجود دارد. دسته ی اول آن هایی که همیشه از نظر منطقی درستند (مانند این سیب یا روی میز هست یا روی میز نیست) و یا همیشه از نظر منطقی نادرستند (مانند این سیب نه روی میز است و نه روی میز نیست) و یا "گزاره های مشاهده ای" هستند و برای اثبات درستی شان باید تجربه شان کرد. (مثلن این گزاره که "یک سیب روی این میز است.") در این تفسیر گفته شد هر چیز غیر از این ها بی معنا می شود. این هر چیز یعنی مابعد الطبیعه، یعنی اخلاق، یعنی عشق... و "گزاره های بی معنا"، گزاره هایی هستند که از همین آخری می گویند. چیزی که ویتگنشتاین می گفت نمی توان از آن گفت.
نشسته ایم دور هم. بقیه غرق بحثند. من دارم به چهره ها نگاه می کنم. به نگاه ها. به خنده ها. به شوخی ها. به حرف ها. به حرکات. فقط نگاه می کنم. می خواهم چیزی کشف کنم از این میان. چیزی که سخت وحشتناک است برایم. چیزی که... "داریم به سمت سرنوشت محتوم مان حرکت می کنیم. به سمت آن چه برایمان می خواهند. به سمت آن چه برایمان مقدر است." این یکی معلوم است که کارمند خواهد شد. هر روز صبح لقمه ای را که زنش برایش گرفته به دست می گیرد، کت و شلوار به تن می کند، کیف سامسونت به دست سوار سرویس اداره می شود. با لحنی یک نواخت با ارباب رجوع حرف می زند و زندگی اش همین است. آن یکی حتمن مدیر می شود. با همان غرور مدیرانه. جواب سربالا خواهد داد. به تلفن نزدیک ترین دوستانش با تبختر جواب می دهد و قسطی لبخند می زند. آن دیگری آخوند می شود. هر روز سه بار نماز جماعت می خواند، برای مردم استخاره می گیرد، به سوالات نوجوانان جواب می دهد و در راه بازگشت به خانه به التماس دعاهای پیرمردها. این دیگری بسیجی است و همین جور می ماند. آن یکی استاد دانشگاه می شود، این یکی نقل مجالس خانوادگی خواهد شد، این یک را به آشفتگی خواهند شناخت، آن یک... من چه خواهم شد؟
این جا را نخوانید: می گویند آدم ها یک سیری دارند از کودکی تا پیری. یعنی این احساساتی که حالا سراغ من می آید مال جوانی است و چند وقت دیگر خواهم خندید به این احساساتی که امروز این قدر حس می کنم عمیق و جاندارند. «من حال تو رو درک می کنم، اگر من هم بیست سال داشتم، همین کارو می کردم... خوشبخت باش. زندگی اون چیزی که تو فکر می کنی نیست. زندگی مثل آبی یه که جوونا بدون این که بفهمن می ذارن تا از لای انگشتای بازشون بریزه بیرون. دستت رو ببند، زودتر، دستت رو ببند. نگهش دار. همه عکس این قضیه رو بهت می گن، چون به نیروی تو و به شور و هیجان تو احتیاج دارن.»* و همین «واقعیت» آزاردهنده است که روح آدم را می خراشد. همین که همه چیز از قبل معلوم شده برای تو. و حتا اگر بخواهی از آن فرار کنی... نگران نباش! پیش از این روان شناسان برای کار تو هم نامی قرار داده اند. هر کاری کنی در قالبی رفتار کرده ای که قبلن پیش بینی شده است. تو آدم خاصی نیستی. موجودی هستی در قالبی از قالب های معلوم.
در آینه نگاه می کنم و هیچ نقشی برای خودم نمی یابم. خوشحال می شوم. اما لابد من هم نقشی دارم. مرا هم به چیزی خواهند شناخت. روزی می رسد که به خودم نگاه می کنم و می بینم فرو رفته ام در یک نقش. نقشی که نمی خواستمش. امان از روزی که سرنوشت محتومم را دریابم. آینه ها می شکنم. می خواهم از هر آن چه که قرار است بشوم بگریزم. فرار کنم از پیشانی نوشتم. و... می توانم؟
یک امید دارم. امید برای غریب ماندن. برای رهگذر شدن. برای همیشه در حال عبور بودن. برای محمد نوشتم: "مهم نیست شاعر و هنرمند غریب باشند. زیرا تقدیر متفکر، در غربت به سر بردن است. -رضا داوری اردکانی-" و ادامه دادم: "انا الغریب، ایها الغریب" و امیدوارم به این جمله ی آخر. امیدوار... که غربت بهتر است از...
* کرئون خطاب به آنتیگون- «آنتیگون»- ژان آنوی- ترجمه ی احمد پرهیزی
دارم می نویسم: "من از خوشحالی می ترسم. از شادی عمیق. نه این که بدم بیاید. می ترسم. انگار حتمن باید بعد از شادی کردن، کفاره ای بدهم... حالا مدت هاست خوشحالم." کافه چی می آید و پرده ی نئی کنار پنجره را پایین می زند و آرام می گوید: "نور اذیت می کند؟" می گویم: "فرقی نمی کند." ادامه می دهم: "او خوب است. و این، گفتنش، حس کردنش، فهمیدنش (مخصوصن وقتی به طمعی باشد)... ترس ندارد؟ او خوب است وقتی بی دغدغه است. وقتی می خندد. وقتی بی شیله پیله است. وقتی صمیمی است. وقتی تظاهر نمی کند. وقتی خودش است. خود دوست داشتنی اش. خودش که می شود با او راحت بود... و باز هم ترس. وحشت." کافه چی باز پرده را پایین تر می دهد. می گوید: "گرگ و میش هوا که می شود، بیرون روشن تر از داخل است." لبخند می زنم. می نویسم: "او می گوید خدا نیست. خدا این جا کنار من است. دارد بغضم را نوازش می کند. دارد جوری لبخند می زند که می فهمم، حس می کنم همه چیز را می داند و سکوت می داند. من سکوت سرشار از فهمش را می بینم. و خداست که دوستم دارد. و خداست که او را دوست دارد." کافه چی مهربان است. خوب است. مثل همه ی چیزهای خوب این روزها. و من می ترسم از این همه خوبی. می ترسم یک جایی هوار شود روی سرم. یک جایی که دیگر حواسم نیست یکباره همه چیز خراب شود. فرو بریزد... من از آن روز می ترسم.
وقت بیرون رفتن کافه چی می گوید: "اولین بار است این جا می آیید؟" می گوید: "من این قدر دوست دارم کسانی را که پشت میز شما می نشینند و می نویسند." کافه چی "کافه رادیو" از معدود آدم هایی است که به تنهایی ها بیش از با هم بودن ها احترام می گذارد.
پی نوشت یک: بحمدلله و المنه این یادداشت نه مخاطب خاصی دارد و نه شخصیت اول خاصی که این نوشته برای او نوشته شده باشد. مثل اکثر قریب به اتفاق نوشته های این وبلاگ.
پی نوشت دو: این یادداشت مدت هاست گوشه ای خاک می خورد. امشب دیگر تصمیم گرفتم منتشرش کنم.
پیش نوشت: سعی من در نوشتن در مورد کتاب ها این است که شمای مخاطب را ترغیب کنم به خواندن کتاب. یعنی اگر قبل از خواندن کتاب هم این مطلب را بخوانید، داستان کتاب را از دست نمی هید و من سعی می کنم چیزی را لو ندهم. حتا در عبارات برگزیده. با این حال بهتر است اگر آدم کتابخوانی هستید و خود به خود انگیزه ی کتابخوانی دارید، اول کتاب را بخوانید و بعد اگر دوست داشتید سراغ این نوشته بیایید.
ماجرای رسیدن این کتاب به دستم را چندین و چند بار به روش های مختلف برای افراد مختلف گفته ام و خودم الان خسته شده ام از این همه تکرار! ماجرا این است که من بلافاصله پس از دادن آزمون کارشناسی ارشد (که در دانشگاه خودمان برگزار شد) شتافتم به سمت کتابخانه برای دلی از عزا در آوردن! اولین کتابی که مدت ها بود می خواستم بگیرم «ماجرای عجیب سگی در شب» بود. کتاب بعدی «صد سال تنهایی» بود. اما این کلمات «سگی» از کتاب قبلی و «سال» از کتابی که در ذهن داشتم ترکیب شدند و حاصل این شد که «سال های سگی» را گرفتم! (البته ناگفته نگذارم که دو جلد «جانِ شیفته» را سپردم به یکی از دوستانم که برایم بگیرد) جالب این که تا چند ساعت بعد از رسیدن به خانه هم نفهمیدم کتاب را اشتباه گرفته ام! و باز البته دیدن همین کتاب در دستان دوست و هم اتاقی ام، سید محمد میر (یکی دو سال قبل) هم در این اشتباه بی تاثیر نبود. به هر حال از این توفیق اجباری ناراحت نیستم. چه این که هنوز صد سال تنهایی را نخوانده ام تا بتوانم مقایسه ای بین این دو کتاب بکنم و ناراحت تر یا خوشحال تر بشوم! (اگر بشود مقایسه شان کرد و لزومی هم برای مقایسه باشد)
در هر صورت کتاب خوبی بود. چند صفحه ی اول را با جان کندن پیش بردم. یک دلیلش احتمالن دوری نه چندان کوتاه مدت از رمان خوانی بود. اما یک دلیل دیگرش پیچیدگی خود کتاب بود. انگار نویسنده هیچ عجله ای برای معرفی شخصیت ها و فهماندن روابطشان ندارد. یک باره خواننده را هل می دهد در دنیایی که در کتابش خلق کرده. این احتمالن از آن «واقع گرایی وحشتناک»ی هم که نویسنده می خواهد توصیفش کند متاثر است. بنابر این با این قطره چکانی اطلاعات، وقتی نویسنده شروع می کند به معرفی صریح یک شخصیت، خواننده ای که بنده باشم، ذوق زده می شوم و با ولع اطلاعات را قورت می دهم تا بتوانم کمی بهتر داستان را درک کنم! حتا جاهایی مجبور شدم عقب گرد و دوباره خوانی کنم تا داستان را به خوبی بفهمم. در میانه ی کار هم به اجبار، نام شخصیت ها و روابطشان با دیگر شخصیت ها و محله و شهری که در آن زندگی می کردند و اطلاعات مختلف مربوطه را روی کاغذ نوشتم تا این درک داستان کامل تر شود. البته که خیلی از نام های محله ها -اگر هم به خاطرشان نسپری- مهم نیستند. و حتا این جور نیست که نویسنده در گفتن از شخصیت ها خساست به خرج دهد اما من این کار را کردم و فکر می کنم نتیجه ی بهتری گرفتم.
پایان داستان هم از لحاظ کلاسیک داستان نویسی، یعنی غافلگیر کردن خواننده نکات خوبی داشت و هم از لحاظ ادبی آن (جمله ی آخر داستان خیلی خوب بود) فکر می کنم شخصیت خود یوسا ترکیبی باشد از چند تا شخصیت داستان. کمی شاعرانگی و نویسندگی، کمی ضعف و ناتوانی در برخورد با دیگران و شاید کمی هم زرنگی و آزار دادن دیگران.
در مورد ترجمه ی کار هم باید بگویم که با توجه به فضای داستان (دانش آموزان یک مدرسه ی نظامی که عمومن متعلق به طبقه ی پایین جامعه هستند و در گفت و گوهای معمول خود، چندان ادبی به کار نمی برند) مترجم خوب کار کرده اما در هر صورت کتاب پر است از اشتباه. از اشتباهات نگارشی گرفته که بعضی وقت ها واقعن آدم را عصبی می کند تا حتا اشتباه در خود داستان! یعنی یک جا نام یکی از شخصیت ها به اشتباه به جای نام شخصیت دیگری آمده بود و باعث شد من تا مدتی گیج باشم که بالاخره چی شد؟! (چون خود داستان از زبان راویان مختلف نقل می شود و مدام بین دانای کل های محدود به یک یا چند شخصیت و اول شخص های مختلف، در حال عوض شدن است و برای همین اشتباهی از این دست -یعنی آوردن نام یک شخصیت به جای دیگری- آسیب جدی به پیگیری داستان می زند) یا مثلن یکی از ویژگی های کتاب این است که نام های خاص را پررنگ آورده است. آن وقت می بینید که انگار این کار با ابزاری شبیه جایگزین (ریپلیس) ورد انجام شده! نام یکی از شخصیت ها بَرده است و بعد هر جا کلمه ی «بُرده» هم آمده، پررنگ نوشته شده! (کلمات کتاب، حرکت گذاری نشده اند) یعنی بعد از خواندن کتاب به این نتیجه می رسید که انگار یک ویرایش بعد از تایپ روی متن انجام نشده!
یک توصیه ی همیشگی هست به کسانی که می خواهند رمان و داستان بخوانند و لذت هم ببرند و آن این که «مقدمه» و «پیش گفتار» و «زندگی نامه»های نوشته شده در ابتدای کتاب ها را بگذارند بعد از تمام شدن کتاب بخوانند. این ها را کسانی نوشته اند که قبلن کتاب را خوانده اند و این یعنی ممکن است ابایی نداشته باشند از لو دادن ماجرای کتاب! چه این که یک جور نگاهی هم در آن ها هست که کتاب را برای مفاهیم قلمبه ای مثل «فهم دنیای نویسنده»، «نقد جریان ادبی که نویسنده در آن بوده»، «آشنایی با فضای رمان فلان کشور» و... بخوانند. بنابر این چندان لذت بردن از کتاب برایشان مهم نیست و اگر شما داستان را کامل هم برایشان تعریف کنید و غافلگیری هایش را هم افشا کنید، احتمالن به شما نیشخند می زنند و کار شما را بی اهمیت می دانند! اما شمایی که احیانن قصد دارید از خواندن لذت ببرید، بهتر است بی خیال این نوشته ها شوید. (این را به خاطر زندگی نامه ی خیلی کوتاه اول کتاب سال های سگی هم گفتم. گرچه در این نوشته، چندان حرفی افشا نمی شود اما عمل کردن به این توصیه ی همیشگی معمولن کارساز است)
[سال های سگی- ماریو بارگاس یوسا- ترجمه ی احمد گلشیری- موسسه ی انتشارات نگاه- چاپ سوم: 1386- 559 صفحه]
پس نوشت 1: در حین نوشتن این مطلب و با خواندن مصاحبه ی کاوه میرعباسی (لینک مصاحبه در بخش "لینک های مرتبط" هست) فهمیدم این کتاب ترجمه ی دیگری هم دارد: "عصر قهرمان" با ترجمه ی هوشنگ اسدی که البته قدیمی است [تهران: مهناز: 1369] و بعید است در بازار پیدا شود. اسم اصلی داستان هم همین عصر قهرمان (The Time of the Hero) است. بعد از این بود که از ویکی پدیا فهمیدم، هزار نسخه از این کتاب در یک مراسم رسمی در مدرسه ی لئونسیو پرادو (مدرسه ای که داستان در آن می گذرد) سوزانده شده است.
پس نوشت 2: چقدر وبلاگ با نام "سال های سگی" تو اینترنت هست!

----
عبارات برگزیده
اگر داستانی عبارت برگزیده نداشته باشد، به این معنا نیست که داستان بدی است! این عبارت ها هم لزومن ارزش خاصی به کتاب نمی دهند. با این وجود جملات قشنگی هستند که خواندن شان جدا از کتاب هم لذت بخش است.
- روباه های بیابون سچورا شب ها همیشه، مثل شغال، زوزه می کشن. می دونی چرا؟ تا سکوتی رو بشکنن که اون ها رو می ترسونه. [ص 21]
- اگه کور بودم، چشم های مصنوعی مو در می آوردم و به پنجه طلایی می گفتم: چشم هامو به تو می بخشم، به من اعتماد کن. [ص 38]
- چهره شو بیش از هر جای دیگه ش دوست می داشتم. پاهاش خیلی لاغر بود، اما من هیچ وقت به هیچ جاش فکر نمی کردم، فقط چهرهش در نظرم بود. [ص 91]
- به نوک پوتین هاتون تیغ خودتراش ببندین تا، مثل جنگ خروس، حال سیخکِ پای خروسو داشته باشه. جیب هاتونو از سنگ پر کنیم، بیضه بندو فراموش نکنین، مرد از بیضه هاش بیش از روحش باید مواظبت کنه. [ص 97]
- اگه صِدام مثل اون جیغ جیغی بود آتش به آتش سیگار روشن می کردم تا دو رگه بشه، آخه این هم شد صدای یه نظامی؟! [ص 105]
- شیطون همیشه پوزه شو تو هر چیز خوبی فرو می کنه. [ص 114]
- او درباره ی همه چیز بحث می کرد، از مسائل پاک و بی غل و غش سخت به میان می آورد و قصدش از صحبت کردن صرفن وقت گذرانی نبود، و عقایدش را قاطعانه بر زبان می آورد. [ص 179]
- "می خوام بگم تو تنها رفیقی هستی که من دارم. من قبلن هیچ رفیقی نداشتهم، فقط چند تا آشنا... تو تنها آدمی هستی که من دوست دارم باهاش باشم." "اوا خواهرها که می خوان به کسی بگن دوستت دارم حرف های تو رو می زنن." [ص 186]
- فکر کرد که آن ها ته دل شان با هم رفیق اند. مرتب به هم بد و بیراه می گویند، بگومگو می کنند اما ته دل شان از هم بدشان نمی آید. من این جا تنها آدمی هستم که غریبهم. [ص 198]
- داشتم فکر می کردم بهش بگم: "یه هدیه برات خریدهم." و وقتی رفتم خونه شون تو فکر بود که همینو بگم. اما همین که دیدمش تغییر عقیده دادم و فقط گفتم: "تو مدرسه این جعبه رو بهم دادن و مصرفِشو ندارم. می خوای بدم به تو؟" و اون گفت: "آره، البته، من لازم دارم." [ص 226]
- من به وجود شیطون اعتقادی ندارم اما اون گاهی منو دچار تعجب می کنه. اون می گه به هیچی اعتقاد نداره. اما این حرف دروغه، دروغ شاخدار. [ص 227]
- درست به همان دلایلی عاشق زندگی نظامی بود که دیگران از آن نفرت داشتند و آن دلایل چیزی جز نظم، مقام و عملیات صحرایی نبود. [ص 244]
- هم شاگردانش از رسیدن تعطیلات خوشحال بودند اما او می ترسید. مدرسه تنها پناهگاه او بود. تابستان او را در رخوتی مهلک و در چنگال پدر و مادر قرار می داد. [ص 289]
- "دو سال بود دنبال تو بودم و تو هر بار روی منو زمین می ذاشتی. با خودم فکر می کردم: بالاخره یه روزی به من توجه می کنه و همه چیزو فراموش می کردم. اما الان بدتره. دست کم اون وقت ها تو رو بیش تر می دیدم." "می خوای یه چیزی رو بدونی؟ من دوست ندارم تو این جوری حرف بزنی." "دوست نداری من چه جوری حرف بزنم؟" "منظورم همین حرفییه که زدی. باید یه کم غرور داشته باشی. نباید گدایی کنی." "من گدایی نمی کنم. من راست شو دارم می گم. چرا باید پیش تو غرور داشته باشم؟" [ص 307]
- صدایش با همه ی تلاشی که نشان می داد زمخت و حتا خشن بود و در عین حال اعتقاد داشت که مردانگی و صدای قوی از هم جدایی ناپذیرند. [ص 353]
- تصدیق کرد که همیشه بدترین بدبختی ها برای بهترین خانواده ها پیش می آید و هیچ کس علتش را نمی داند. [ص 373]
- از من پرسید: "می ترسی؟" گفتم: "آره، یه کم." گفت: "منم می ترسم. بنابرین، نگران نباش، همه می ترسن." [ص 375]
- چند دقیقه ای حرفی نزدیم تا این که اون یه دفعه گفت: "تو خیلی خوبی." من فقط خندیدم و گفتم: "باور نکن." [ص 378]
- عشق آدمو به خاک سیاه می شونه. آدم خل می شه، دیگه به فکر خودش نیست و دست به دیوونگی می زنه، منظورم مردهاس نه زن ها. اون ها فرق می کنن، ناقلاترن، اون ها فقط وقتی عاشق می شن که به نفع شون باشه. اگه بو ببرن که مرده براشون مناسب نیست اونو دست به سر می کنن و می رن سراغ یکی دیگه. کک شون هم نمی گزه. [ص 416]
- ما نظامی ها باید واقع بین باشیم. وقتی واقعیت با قانون تطبیق پیدا نمی کنه، قضیه رو بر عکسش کن، یعنی قانونو با واقعیت تطبیق بده. [ص 477]
- وجدان آسوده ممکنه تو رو به بهشت ببره، اما به درد سابقه ی خدمتت نمی خوره. [ص 478]
- آن ساعتِ مبهم و نامشخصِ شبانه روز بود که غروب و شب با هم متعادل اند و گویی یکدیگر را خنثا می کنند. سایه ها چشم انداز آسایشگاه ها را تار می کردند و هر چند طرح اندام دانش آموزان با آن اورکت های سنگین هنوز واضح بود اما چهره آن ها تار به نظر می رسید. [ص 515]
- وقتی دشمن اسلحه شو زمین می ذاره و تسلیم می شه، سربازِ مسئولیت شناس به طرفش شلیک نمی کنه. نه فقط به دلایل اخلاقی بلکه به دلایل نظامی، به خاطر صرفه جویی. حتا در جنگ نباید مرگ و میرهای بیهوده در میون باشه. می فهمی من چی می گم؟ [ص 530]
- زمان آرام و یکنواخت می گذشت و چون چشمان سیاه آن دخترِ ناشناس، شیرین و هیجان انگیز بود، دختری کوچک اندام و آرام با آن گیسوان سیاه و صدای لطیف که با آن صمیمیت شوخی می کرد. [ص 542]
----
درباره ی روش تهیه ی کتاب
1- کتابخانه ی ملی
سال های سگی با ترجمه ی احمد گلشیری[لینک ثابت کتاب]
عصر قهرمان با ترجمه ی هوشنگ اسدی [لینک ثابت کتاب]
2- خرید کتاب:
توضیح: این بخش را بیش تر برای آن می آورم که مطمئن شوید این کتاب در بازار برای خرید هست. خودم هم تا به حال اینترنتی کتاب نخریده ام. (البته به جز کتاب های گاج که خب در این جا نمی گنجند!) اما به نظرم اگر خواستید کتابی بخرید آدینه بوک و بعد جیحون بهترند. (با توجه به جامعیت بیش ترشان نسبت به بقیه ی فروشگاه ها و سابقه ی کاری شان)
سال های سگی در فروشگاه های آدینه بوک، جیحون، 1000 کتاب و انتشارات فروزش، افه موجود است. (قیمت : 10 هزار تومان)
سال های سگی در فایندبوک موجود است. (با 5 درصد تخفیف: 9500 تومان)
سال های سگی در نت فروش موجود است. (قیمت: 16000 تومان)
3- امانت کتاب از کتابخانه ها:
- "سال های سگی" با ترجمه ی احمد گلشیری در:
تهران در کتابخانه های مولانا، اخلاق، شهید قدیریان، خواجوی کرمانی، گلستان، شیخ کلینی، شهید سلیمانی، 13 آبان، 15 خرداد، شیخ فضل الله نوری و عطار موجود است. [فهرست و نشانی کتابخانه های عمومی شهرداری تهران]
تهران در کتابخانه ی حسینیه ی ارشاد موجود است. [سایت کتابخانه ی حسینیه ی ارشاد]
تهران در کتابخانه ی مرکزی دانشگاه هنر موجود است. [سایت کتابخانه ی دانشگاه هنر تهران]
اصفهان در کتابخانه ی مرکزی (قفسه ی 551، ردیف 4) و کتابخانه ی فوق برنامه ی دانشگاه صنعتی اصفهان موجود است. [سایت کتابخانه ی مرکزی دانشگاه صنعتی اصفهان]
یزد در کتابخانه ی دندان پزشکی و کتابخانه ی پیراپزشکی دانشگاه علوم پزشکی موجود است. [سایت کتابخانه ی دانشکده ی دندان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی یزد/ درباره ی کتابخانه ی دانشکده ی پیراپزشکی دانشگاه علوم پزشکی یزد]
تبریز در کتابخانه ی مرکزی تبریز موجود است. [سایت کتابخانه ی مرکزی تبریز]
- "عصر قهرمان" با ترجمه ی هوشنگ اسدی در:
تهران در کتابخانه ی گلستان موجود است. [فهرست و نشانی کتابخانه های عمومی شهرداری تهران]
تهران در حسینیه ی ارشاد موجود است. [سایت کتابخانه ی حسینیه ی ارشاد]
تهران در کتابخانه ی مرکزی دانشگاه هنر موجود است. [سایت کتابخانه ی دانشگاه هنر تهران]
اصفهان در کتابخانه های مرکزی شهرداری اصفهان، میرداماد، علامه امینی، راغب، طغرایی، المهدی و تخصصی خانواده موجود است. [سایت کتابخانه ی مرکزی شهرداری اصفهان]
---
لینک های مرتبط
- خبر آرشیوی رسیدن ترجمه ی کتاب به هجدهمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران [مهر]
- ظهور و استیلای ادبیات آمریکای لاتین در گفتگو با کاوه میرعباسی [اعتماد ملی]
- سال های سگی در آمازون [نسخه ی انگلیسی - نسخه ی اسپانیولی]
- درباره ی یوسا و سال های سگی (عصر قهرمان) [ویکی پدیای فارسی]
---
آن هایی که کتاب را خوانده اند
1- سال های سگی (ترجمه: احمد گلشیری):
- فرشته نوبخت در داستان/ مقاله
- مصطفا احمدی در میان پاره نوشته ها
2- عصر قهرمان (ترجمه: هوشنگ اسدی):
- حامد امان پور قرایی در گروه تیاتر نیمکت
نمی دانم این حس راحتی و آسایش را چطور توصیف کنم. واژه ها و تشبیه هایی برای فهماندنش در ذهن دارم. مثلن حس راحتیِ پس از یک زایمان سخت. یا شاید حس آرامش پس از یک عمل به شدت شهوت آمیز. اما بی پشتوانهی تجربه که نمی توان تشبیه کرد. (البته که می توان! اما این کار، بیش از آن که باید، ریاکارانه است. گرچه خود نوشتن و منتشر کردن نوشته و امید داشتن به نظر دیگران بر نوشته، کاری ریاکارانه است؛ اما بگذار اگر به ناچار و بر اثر احساساتِ نه چندان معقول خود، ریا می کنیم، لااقل زندگی مان بیش از این حد تزویرآلود نشود. اگر گناه می کنیم لااقل بتوانیم دلمان را خوش کنیم که: "گناهان کوچکی است، من هرگز دست به گناهان بزرگ نخواهم زد!")
آن چه می توانم با آن، حس راحتی و آرامشم را شرح دهم شاید این گونه باشد: پس از یک فشار سخت و طاقت فرسا، به یکباره از پس کاری که می خواهی انجام دهی بر می آیی. و یکباره از همه ی فشارهای جسمی خلاص می شوی، از همه رویاهای کابوس واری که همزمان با این فشار، سراغت می آمده اند خلاص می شوی، و حالا آسوده و راحت نفس می کشی. بی اختیار لبخندی بر چهره ات می نشیند. پلک هایت به نرم ترین شکل ممکن فرود می آیند. دیگر خبری از گردش آن درد عجیب در تنت نیست. (البته می دانی که در کمین است و به زودی سراغت خواهد آمد. اما مهم اکنون است که آن درد نیست) دست ها و پاهایت دیگر سرگردان نیستند. یله و رها. بی هیچ مزاحمتی برای هم. و این ها همه مثل رها شدن در خلسه ای امیدوار کننده است. مثل دراز کشیدن در میان گل های لطیفی که هیچ خاری ندارند در حالی که آفتابی ملایم به همراه نسیمی خنک کننده تنت را نوازش می دهند.
این حس را بعد از آنی پیدا کردم که می خواستم حال و روزم را در میان کلمات جا بدهم. و بعد از آنی که -حداقل به زعم خودم- موفق به این کار شدم. حال و روزی که در میان این کلمات است، چندان حال و روز خوشی نیست اما همین که توانسته ام در واژه ها اسیرشان کنم، به من امید می دهد. و آن کلمه ها این چنین اند:
«پرسیدی زندگی سگی یعنی چی. خب بذار برات بگم. زندگی سگی یعنی غلت زدن تو خیالی که نه اون قدر عمیقه که بتونی توش غرق شی نه اون قدر سطحی که بتونی ازش بیرون بیای. و این همون چیزیه که الان گرفتارشم.»
پی نوشت: این روزها عجیب دوست دارم روحم را عریان کنم. نه لزومن در برابر دیگران. یا حداقل در ابتدا. اول برای خودم. بی تعارف زندگی کردن با خود از نعمت هایی است که حس می کنم مدت هاست از خود دریغش کرده ام. و این روزها عجیب دل تنگ کسانی هستم که بی غل و غش زندگی می کنند. حتا اگر از من متنفر باشند اما در تنفر خود، صادقند. (گرچه کسانی را که برای خوش کردن دل دیگران، در عین ناامیدی به آن ها امید می دهند و خنده بر لبان دیگران می آورند بی آن که خود شاد باشند و عشق را در دل ها زنده می کنند بی آن که خود عاشق باشند و در راه گفتن از خوبی دیگران مبالغه می کنند، گرچه این کسان را بیش تر دوست دارم. آن ها نیز آدم های بی غل و غشی هستند. و خوبی شان این است که فهمیده اند این صافی و سادگی نباید به رنگ ریا و دروغ، نجس شود. بگذار دیگران گمان کنند خوشی زیر دلت زده است و ندانند که هزاران غم داری! چه باک؟ اگر این گونه دل کسانی شاد می شود، اگر این گونه کسانی امیدوار می شوند... پس بگذار هر طور دوست دارند بیندیشند.)
سلام.
مصطفا مستور مدتی پیش در برنامه ای که همشهری داستان ترتیب داده بود شرکت کرد و آن جا گفت که آخرین رمانم بهترین کاری است که از کسی چون من برمی آید. حالا نمی دانم کتاب بی سر و صدا آمد یا من سر و صدایش را نشنیدم. در هر حال، یک روز که رفته بودم برای پرسه زنی در میان کتاب های «فرهنگسرای اصفهان» چشمم خورد به این کار تازه ی مستور. خب معلوم است که بی تردید خریدمش.
کتاب هایی از این دست را که دوستشان دارم، معمولن به تعویق می اندازم خواندنشان را تا بتوانم ذره ذره بچشمشان و لذت ببرم. این را به همین به تعویق انداختم و این شد که بین خریدن و خواندن کتاب 9 روز فاصله افتاد. (اول تا نهم اسفند 1390)
داستان کتاب این جا هم مثل بسیاری از دیگر داستان های مستور، قرار نیست اتفاقی بیرونی را برای شما روایت کند. چند اتفاق درونی که گفتنشان سخت است (جایی در مورد یکی از تشبیه های کتاب می گوید: «توضیح علت این تشبیه آن قدر پیچیده، عمیق، پرشور و تکان دهنده است که واقعن نمی شود آن را در جای پرتی مثل این جا توضیح داد.» من واقعن متاسفم.») اما کسی مثل مستور با توصیف ها و تشبیه هایش می تواند تا حدی از عهده ی آن ها بربیاید. یک جایی از کتاب در توجیه حذف بخشی از قصه، می گوید: «برای این که مشقت خواندن این داستان ظرف یکی دو ساعت تمام شود و من بتوانم از کار وحشت ناک نقل این ماجرا به سرعت رها شوم...» همان طور که اول کار می گوید: «من به سهم خودم سعی کرده ام خیلی زود سر و ته قضیه رو هم بیارم تا کل مصیبت خوندن توی بعد از ظهر یک روز تعطیل تموم بشه.»
از کارهایی که قبلن در کارهای مستور تکرار نشده بود، ارجاع به داستان ها و کتاب های قبلی است. یعنی تا جایی که در یاد دارم در کارهای قبلی حتا نقش نویسنده این قدر که در این کتاب هست، پررنگ نبود. اما اتفاقن این ارجاع ها کار را محکم تر نشان می دهند. جوری که من را نامیدن مستور به نام «سلینجر ایران» مصمم تر می کند! فرم این کار جدید هم (از نظر راوی و پاورقی و...) از کارهای قبلی مستور، جلوتر است.
داستان کتاب را هولناک نامیدم. کتاب سعی می کند روزنه های کوچکی باز کند به روح آدم و از چیزهایی بگوید که انسان در زندگی اش درک می کند اما آن قدر عمیق است که نمی تواند بیانش کند. جوری که با خواندن کتاب شوکه شدم و هرچه به پایان کتاب نزدیک تر می شد، این شوک بیش تر می شد تا برسد به آخر کتاب و...

-----
عبارات برگزیده
- به تعبیر خواب اعتقادی ندارم بنابر این اگر این خواب معنایی هم داشته باشد برای من بی اهمیت است. [ص 3]
- اگر توی این دنیای خراب شده هنوز کسی باشد که به خاطر دوست داشتن دختری حاضر شود سه ساعت تمام با پاهای برهنه توی برف بایستد، باید به احترام او کلاه از سر برداشت. [ص 7]
- همیشه از دیدن پیرمردهایی که دکمه ی بیخ گولیشان را می بندند، دچار غم عجیبی می شوم. نمی توانم توضیحش بدهم. [ص 17]
- من سال ها بود به این نتیجه رسیده بودم که اگر از زندگی چیز زیادی بخواهم زندگی هم از من چیزهایی خواهد خواست که خیلی خوب می دانستم نمی توانم از عهده شان بر بیایم. [ص 21]
- می گوید موبایل برای کسی است که دوست داشته باشد یا مجبور باشد همیشه حرف بزند و او، خیلی ساده، نه مجبور است و نه دوست دارد همیشه حرف بزند. [ص 25]
- آخه چرا؟ چرا باید از موش بترسی؟ موش ها ترسوترین حیوانات عالم هستند. اما خودشون نمی دونند که دقیقن نصف کره ی زمین ازشون می ترسند. اون هم نصف خوشگل مردم دنیا... [ص 51]
- پیرمردها و پیرزن ها برای من عجیب ترین موجودات اند. شاید به این دلیل که ترکیبی هستند از مرگ و زندگی: بیش تر از همه به مرگ نزدیک اند و در همان حال اغلب بیش از همه در زندگی تکثیر شده اند؛ در خواهرها، برادرها، فرزندها، نوه ها، عروس ها، دامادها، دوست ها، همسایه ها، خانه ها، کوچه ها، شهرها. فروشگاه ها. روزها، شب ها. [ص 55]
- می گفت انگار کسی همه ی ذرات دوست داشتن را فشرده کرده بود و ریخته بود توی مشتی کلمه و بعد کلمات را مثل اسید پاشیده بود توی صورتش. بعد شروع کرد به فحش دادن به هادی چوبی. [ص 63]
- یکی از سرگرمی های من حدس زدن درباره ی آدم هایی است که نمی شناسم. وقتی سوار مترو یا اتوبوس می شوم و خسته نیستم، به صورت آدم ها نگاه می کنم و محض سرگرمی برای هرکدام شان یک داستان می سازم. [ص 77]
- وقتی از خواب بیدار می شی و هنوز زنده ای خودش یه معجزه س، داداش. اگر تا ظهر نمیری یه معجزه ی دیگه س. صبح روز بعد که بیدار می شی باز یه معجزه س. منظورش اینه. یعنی همین که زنده ای معجزه س. پس معجزه چیه داداش؟ [ص 84]
- هیچ نداشتن از کم داشتن بهتر است. وقتی کسی چیزی ندارد، آن را ندارد دیگر، اما وقتی کمی از آن را داشته باشد ظاهرن چیزی دارد اما در واقع ندارد. یعنی فکر می کند دارد اما ندارد. این بدتر از نداشتن است... کسی که هیچ نمی داند یا کسی که خیلی می داند، خوشبخت تر است از کسی که کمی می داند. [ص 88]
گفت دختر نباید با صدای بلند بخندد. گفت با صدای بلند خندیدن مثل دویدن توی کوچه است. گفت دختر که نباید توی کوچه بدود. [ص 90]
تهران حالا شبیه فیلم بلند سینمایی درهم و برهمی است که انگار هر محله ی آن صحنه ای از آن فیلم است. بعضی صحنه ها جنایی است، بعضی عشقی، بعضی کمدی، بعضی اجتماعی و بعضی غیر قابل نمایش. [ص 103]
- خونه شون ته کوچهس. خیلی ته کوچهس. میگه من دوچرخه سواری بلد نیستم. فوتبال بلد نیستم. نمیدونم ایفل کجاست. ایفل دیگه چیه؟ تو آسمون هاست؟ [ص 108]
-----
درباره ی روش تهیه ی کتاب
1- کتابخانه ی ملی [لینک ثابت کتاب]
2- خرید کتاب:
سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار در فروشگاه کتاب مژده و فروشگاه جیحون موجود است.
-----
لینک های مرتبط
انتشار همزمان کتاب در ایران و ایتالیا [ایسنا]
-----
آن هایی که کتاب را خوانده اند
بعداز ظهر با مستور [پیمان در سپهرداد]
کتاب جدید مصطفی مستور [هادی در پدرخوانده 4]





















لینک مطلب